او که خم شده بود تا برای آخرین بار چهره پاک، آرام و نورانی محمد
رضا را ببیند، متوجه شده بود که لب های محمد رضا در حال تکان خوردن است و دو لب او
که به هم قفل و کاملاً بسته شده بود، در حال باز شدن و جدا شدن است و دندان های
محمدرضا یکی پس از دیگری در حال نمایان و ظاهرشدن است.
عموی او می گفت: اول خیال کردم لغزش حلقه های اشک در چشمان من است
که باعث می شود لب های شهید را در حال حرکت ببینم، با آستین، اشک هایم را پاک کردم
و متوجه شدم که اشتباه نکردم. لب های او در حال بازشدن بود و گونه های او گل می
انداخت.
پدر و مادر شهید را خبر کردند. آن ها هم آمدند و به چهره پاک فرزند
دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره، بار غم و رنج فراق
محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: «بگذارید همه بیایند و این
کرامت الهی را ببینند»
تمام کسانی که برای تشییع پیکر شهید به
بهشت آباد اهواز آمده بودند، یکی پس
از دیگری بالای قبر محمدرضا آمده و لبخند زیبای او را به چشم دیدند. روی قبر را
پوشاندند، در حالی که دیگر آن لب ها بسته نشد و تبسم شیرین و لب های باز شده شهید
باقی بود.
دست نوشته شهید در دفترچه یادداشت:
روى بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را گو همه باد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
این سخن شهید درباره تبسم لحظه تدفین است که پس از شهادت، در خواب
به مادر می گوید: مادرم! آنچه را که شما فکر می کنید در دنیا و آخرت بهتر از آن
نیست، مشاهده کردم!